در این پست می خواهم قصه ای که پدر فوتیس ( یکی از شخصیت های کتاب مسیح باز مصلوب کازانتزاکیس به ترجمه قاضی) خطاب به قوم خویش در روزگار محنت بیان کرده است را برای شما عینا نقل قول کنم و فعلا هیچ توضیح اضافه ای در رابطه با آن نخواهم داد!
پدر فوتیس گفت :
« یکی بود یکی نبود ؛ یک زمانی دوشکارچی پرنده بودند که رفتند و بر سر کوه دام گستردند. فردا صبح که آمدند نمی دانید چه دیدند! دیدند که دامشان پر از کبوتر های وحشی شده است .حیوانهای زبان بسته که در تور افتاده بودند و هرچه تقلا کرده بودند تا مگر فرار کنند از بس سوراخ های تور تنگ بود موفق نشده بودند ؛ ناچار سر خورده و مایوس آرام گرفته و ترسان و لرزان به انتظار سرنوشت به هم چیده بودند . یکی از شکارچی ها گفت : این پرنده های لعنتی پوست و استخوانی بیش نیستند. چگونه می توان آنها را در بازار فروخت؟ شکارچی دیگر گفت: خوب است چند روزی به آنها آب و دانه بدهیم تا چاق بشوند ...پس یه ایشان دانه فراوان دادند و آب برایشان آوردند. کبوترها با ولع تمام به خوردن آب و دانه پرداختند و فقط یکی از انها از خوردن امتناع کرد . روزهای بعد نیز به آنها به همان شیوه آب و دانه دادند. کبوترها روز به روز چاقتر می شدند و فقط یکی از آنها , یعنی آنکه نافرمان بود لاغر می شد و لاینقطع می کوشید تا از لای شبکه های تور بگذرد . بالاخره یک روز شکارچیان آمدند تا ایشان را برای فروش به بازار ببرند. آن کبوتر که از خوردن امتناع کرده بود چندان لاغر شده بود که به یک تقلا از لای شبکه تور بیرون پرید و در فضای آزاد پر گرفت ...

داستان نوشته «شهرام رحیمیان» است که گوشه ای از زندگی «دکتر محسن نون» از اقوام و مشاوران دکتر «محمد مصدق» را در روزهای کودتای 28 مرداد و بیست و سه سالی پس از آن روایت می کند . راوی در اکثر لحظه های داستان خود دکتر نون می باشد که حکم معاونت و مشاورت دکتر مصدق را دارد, دکتر نون که حقوق خوانده , عاشق و شیفته زنش «ملک تاج» می باشد به گونه ای که رسوایی این دوست داشتن دو طرفه با شوخی های دکتر مصدق به کابینه هم می رسد. دکتر نون که به همراه دکتر « فاطمی» از نزدیکترین یاران مصدق هستند (طبق روایت کتاب) پس از کودتا دستگیر می شوند , فاطمی را می کشند ولی دکتر نون را نگه می دارند تا از او مصاحبه ای رادیویی علیه مصدق ضبط و پخش کنند , دکتر نون انفرادی را با تمام مشقاتش تحمل می کند , هرچند چندان خبری از شکنجه جسمی نیست ولی انفرادی به حد کافی روان آدمی را می آزارد , تنهایی و بی خبری از برون همه و همه مثل خوره به جان آدم می افتد اما دکتر نون در مقابل همه اینها می ایستد تا اینکه بعد از سه ماه کودتاگران دست به اقدامی غیر اخلاقی می زنند و او را تهدید به شکنجه زنش می کنند , دکتر نون صدای زنش را می شنود که در اتاق بغلی شکنجه می شود و قرار است مورد تجاور واقع شود . اینجاست که دکتر نون می شکند و حاضر به انجام هر کاری برای خلاصی ملک تاجش می شود.
آزاد می شود , میبیند که دکتر فاطمی داغ مصاحبه را به دل کودتاگران گذاشته و جانش را در راه قولش با مصدق داده است و جامعه دکتر نون را به عنوان خائن می شناسد و خودش هم خود را خائن می داند . دچار توهم می شود به الکل رو می آورد و هرچه لذت و خوشی در زندگی هست را به روی خود حرام می کند شاید که وجدانش آرام گیرد , در توهم خویش, دکتر مصدق را همواره همراه خود می بیند و هرانچه که برای خود و ملک تاج عذاب آور است انجام می دهد ولی ملک تاج می ماند و چون کوهی استوار تحمل می کند تا اینکه دست مرگ او را از این زندگی می رهاند .
برای درک آن عذاب و این تحمل باید متن کتاب را خواند یا شنید, چراکه قلم من از نوشتن ان عاجز است.
از قضا فضای جامعه ما این روزها بی شباهت به روزگار کودتای 28 مرداد نیست , کودتایی صورت پذیرفته تعداد زیادی از زنان و مردان در زندان هستند , شهدای زیادی هم داده ایم و پروسه اعتراف گیری , ندامت نامه نوشتن و داغ به دل گذاشتن هم به کار است. اما تفاوت شاید در اینجاست که این روزها مصدق و ملک تاج ها فزونی یافته اند , چه آنکه در این داستان مصدق به دکتر نون نامه می نویسد و او را را به آرامش فرا می خواند و امروز هم می بینیم موسوی و کروبی از اعترافات و اعتراف کننده ها گله ای ندارند و امیدوارکننده تر آنکه جامعه هم این معترفین در زندان را خائن نمی داند , و می دانند که شاید همین « بهزاد نبوی» که گفته به موسوی خیانت نمی کنم نیز ممکن است پاشنه اشیلی داشته باشد که بالاخره کودتاگران بداندیش به آن دست یابند . آری , مقاومت , پایداری و دکتر فاطمی شدن خوشنامی دارد که نصیب هر کسی نمی شود , اما جامعه ایران با درسهایی که از تاریخ گرفته دیگر ارزشی برای اینگونه اعترافات و توبه نامه های نوشته شده در زندان قایل نمی شود و با آغوش باز منتظر بازگشت همه به ناحق در بندان است .
در اين زمانه بي هاي و هوي لال پرست
خوشا به حال کلاغان قيل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را
براي اين همه ناباور خيال پرست؟
به شب نشيني خرچنگ هاي مردابي
چگونه رقص کند ماهي زلال پرست
رسيده ها چه غريب و نچيده مي افتند
به پاي هرزه علفهاي باغ کال پرست
رسيده ام به کمالي که جز اناالحق نيست
کمال دار براي من کمال پرست
هنوز زنده ام و زنده بودنم خاري ست
به چشم تنگي نا مردم زوال پرست
سبز خواهم ماند
تا زمان دارم تا زمین پیداست
تا صنوبر هست
- یا به قول شاعر کاشان شقایق هست -
تا صدایت می توانم زد
تا یکی در کوچه می خواند
تا کسی یاد ترا – در آینه کوچک و هر چه محو خاطرش- محفوظ می دارد
تا تو را دارم – ای همیشه در دلم بیدار –سبز خواهم ماند
در سکوت 682، 56 یا در غریو و ازدحام 350،در هرجا...
در حریم منع و بند – بازجوئی و چون و چند –در آن گرانی لبخند
سبز ماندم،سبز خواهم ماند
خسته بودم،درد بردم،بغض کردم گاه،گریه هایم را فرو خوردم....
اما با امیدت – ای دل امیدوار گرم از تو –
سبز خواهم ماند

چهل- پنجاه صفحه اول کتاب را چهل -پنجاه روز پیش خوانده بودم و در حالی که از ابتدا قصد داشتم کتاب را دقیق بخوانم و خلاصه برداری کنم تا بتوانم آن را معرفی نمایم ولی باز هم فقط خواندم ! با این حال چند خطی می نویسم .
هرچند نمیدانم سابقه آشنایی ام با بهنود به چه زمانی بر می گردد ولی خواندن مقالاتش در اعتماد یا شهروند امروز عادتم بود , شاید هم پالتو و عینکش باشد که او را به چشمم قدیمی می نشاند , البته با خواندن رمان "خانوم" آنجا که تاریخ را روایتی اجتماعی می دهد با او ونوشته هایش بیشتر انس گرفتم .
حتما شنیده اید که می گویند " بسیار سفر باید کرد تا پخته شود خامی" و شاید بهنود ونثرش را سفرهای بسیار و تجربه های گرانبهایش چنین پخته و دل نشین کرده است , آنگاه که در بخش ضمائم همین کتاب روایت حوادث سال 2000 را می نگارد و یا از ملاقتش با دیکتاتورانی می گوید که همه آنان قدی کوتاه تر از عکسشان داشته اند ( و این را بهنودی می داند که از نزدیک دیده است) و هیچ هم به مخیله شان خطور نمی کرده که همین خبرنگار ایرانی که شرح حال آنان را در روزگار اقتدار می نویسد روزی شرح زوالشان را برای همان نسل یا نسلی دیگر روایت کند . بهنود با انبانی لبالب از تجربه و مشاهده , حضورش در زندان را همراه با " آن که گمشده ای داشت" روایت می کند و این روایت مخصوص بهنود است و به جای مورس گوش تو را به موسیقی بند می نوازد و تو را به یاد شاتقی زندانی دختر عمو طاووس می اندازد و چون اخوان در حیاط کوچک زندان می چرخاند و دریچه های جدیدی از سبزی زندان بر چشمانت می گشاید.
بعد از مدتها باز قلم بدست گرفته ام که در اینجا بنویسم , بعد از حدود چند ماه که از ایجاد این وبلاگ می گذرد آمار بازدیدها حاکی از این است که بازدیدکنندگان این وبلاگ تا کنون اکثرا بازدیدکنندگان خاص می باشند ( یعنی اینکه عموما بنده را می شناسند و به سبب این آشنایی قبلی سری به اینجا هم می زنند.) پس سعی می کنم زیاد از واضحات ننویسم , البته به حقوق اقلیت نیز احترام می گذاریم!
آخرین مطلبی که اینجا نگاشتم مطلبی سفارشی بود برای یک نشریه دانشجویی بعد از آن هم به رغم تصمیم قبلی وارد عرصه انتخابات شدم و مسئولیت ستاد دانشجویی مهدی کروبی در شهر زاهدان را قبول کردم و نزدیک به بیست شب فعالیت فشرده در این رابطه از چاپ نشریه, جلسات خوابگاهی , سخنرانی و تریبون آزاد و ... داشتیم که در این جلسات حرف زیاد زدم ولی نشد که مکتوبش نمایم.
انتخابات برگزار شد و نتیجه مضحک آن که طنز تلخ فرجام دموکراسی در ایران کنونی است من را که تصمیم داشتم بعد از 22 خرداد به درس و مشق عقب افتاده ام بچسبم همراه با دیگر دوستان به ده شبانه روز فعالیت اعتراضی واداشت که اخبارش را می توانید از خبرگزاری ها پیگیری نمایید .( اما کل این ماجرا ها درس تجربه هایی است که هر کس به اندازه توانش از ان بر می گیرد تا راهکاری برای اینده ای بهتر بیابد.)
اکنون یک روز از تایید نتیجه انتخابات(بخوانید انتصابات)می گذرد , فعلا قصد ندارم نظرتفضیلی در این رابطه بدهم اما خوب می دانم که به قول فرهاد هوا پس است! چه از دستگیری گسترده فعالین سیاسی و دانشجویی کشور و چه در سطح خردتر آتش زدن دفتر انجمن مهندسی و قصد دانشگاه س و ب مبنی بر بستن انجمن های اسلامی و ایجاد انجمن جعلی , همه و همه دست به دست هم می دهد تا آینده ای مبهم داشته باشیم.
احتمالا فردا برای چندین روز به مسافرت بروم و در این سفر دسترسی به نت نخواهم داشت و کتاب و مجله ای هم با خودم نمی برم و در برگشت به مطالعه خواهم پرداخت.





نمی دانم این چه عادتی است که ما ایرانیان مسلمان سالهاست به آن دچار گشته ایم که هر جا کار کمی سخت می شود کار را به نیروهای مافوق قدرت انسانی واگذار می کنیم و نامه به خدا می نویسیم و منتظر اتفاقی محیر العقول هستیم .
جناب موسوی و دیگر کاندیداهایی که داعیه اصلاح طلبی دارید باور کنید قرار نیست جبرائیل و میکائیل بیایند و سر صندوق جلوی تقلب را بگیرند یا موقع شمارش آرا مراقب باشند که رای ماخوذه را به اسم دیگری خوانده نشود یا ... بلکه همین غضنفر و علی محمد معتمد های! کوچه بغلی هستند که ناظر بر حسن اجرای انتخابات هستند . هر کار ابزار و وسایلی دارد که باید آن را فراهم کرد و سپس آن موقع طبق تعالیم دینی ما خداوند در سلسله مراتبی طولی و بالاتر ناظر بر همه این امور است . حال می شود که ما فردی را که گلوله به بدنش اصابت کرده و زخمی شده بجای بردن به بیمارستان مجهز و سپردن به پزشک متخصص به یک قصابی ببریم و به شاگرد قصاب مسئولیت جراحی وی را بسپاریم و بعد هم منتظر خوب شدن حال بیمار و معجزه باشیم. طبق احادیث داریم که معجزه و کارهای خرق عادت زمان و مکان خاص خودش را دارد و اساسا در مورد اموری صورت پذیرفته است که از حیطه توانایی بشر خارج است ، حال مسئله انتخابات نه مسئله ای فوق بشری است و نه راهکار جلوگیری از تقلب در آن . تجربه در همین چند دهه اخیر در اکثر کشورهای دنیا نشان داده است که با حضور ناظران بی طرف بر صندوق های رای به راحتی این مشکل برطرف می شود . لذا مجددا از همه کاندیداهای که داعیه اصلاحات را دارند می خواهم بجای اینکه با صحبت های اینچنینی یک کار ساده را مافوق اراده بشر جلوه دهند با پیگیری کمیته صیانت از آرا و شفافیت داشتن نسبت به افکار عمومی این مشکل را حل نمایند .
این چند خط را در باب دوکتاب "خانه دایی جان یوسف و "خوشه های خشم "نوشته ام که قطعا گویای کلیه مطالب کتابها نیست و از خطا بدور نمی باشد لذا خوشحال می شوم با انتقادات و پیشنهاد های خود مرا از اشتباهاتم بدر آورید .
هر چيز وقتي مقدس مي شود و شک به آن کفرمي شود افيون است ، مارکس مي گفت دين افيون توده هاست من مي خواهم بگويم هر چيز مقدس نه تنها افيون توده ها بلکه افيون هر مقدس انگاري است . مارکس از همان روزي که پيغمبر شد ، لنين از روزي که بت شد افيوني گشتند براي همه آناني که به خود اجازه ندادند لحظه اي شک کنند و در پرتو شک خود در پي تحقيق برآيند . کلا هر چيز مطلق تقديس مي آورد و اين تقديس چشمان شکاک آدمي را کور مي کند اما پس از برخورد نزديک با بت خود ساخته است که يا بايد بسوزي و دم برنياري و يا اينکه فرياد بر آري و همه آنچه لحظه اي به آن ترديد روا نداشته اي فرو بريزاني و در پس ان واقعيت همراه با خطا و عيب را به توهم عاري از اشتباه ترجيح دهي .
مقدمه بالا را براي گذري بر دو کتاب"حانه دايي جان يوسف* " اثر اتابک فتح الله زاده و "خوشه هاي خشم" اثر جان اشتاين بک آورده ام. در خانه دايي جان يوسف به سرگذشت سازمان فداييان خلق (اکثريت)در سالهاي پس از انقلاب پرداخته مي شود ،البته نويسنده به فراخور ملاقات هايي که با ديگر گروههاي چپ و مهاجرين قديمي تر به شوروي داشته اشاراتي هم به سرگذشت آنان مي کند . کتاب شامل ضمايمي مانند مصاحبه "فرخ نگه دار"،دبير سازمان در آن سالها و "بابک اميرخسروي" از رهبران حزب دموکرات مردم ايران مي باشد . کتاب حالت خاطروار دارد و از جايي شروع مي شود که چند صباحي از انقلاب گذشته و گروههاي چپ يک به يک قافيه را باخته اند و مجددا زندگي مخفيانه همراه با سيانور را سپري مي کنند و نهايتاً آنان که از جنگ هاي چريکي جان سالم بدر برده اند و محبوس نگشته اند کوله بار مي بندند و راهي خانه دايي مي شوند که انجا همان مفر و بهشت همه مارکيسيست هاي جهان است ، همين که از مرز مي گذرند به زندان مي افتند و محبوس مي شوند و سلول و اصطبل را تحمل مي کنند ، بازجويي مي شوند و هرچه که مي گويند رفيق منم ! من که روبه برادر بزرگ نماز مي خواندم ولي گوشي شنوا نيست و صد البته شک هم روا نيست چرا که حتما اين سرباز مارا نشناخته ! يا هم که دارد مقاومت ما را مي سنجد! به شهر منتقل مي شوند دزد به سراغشان مي آيد وگدا مي بينند ولي مگر مي شود باور کرد در جامعه آرماني سوسياليسم دزد و،گدا و . . . پيدا شود .آري بايد خورشيد را ديد و انکار کرد بايد روزي 14 ساعت سخت ترين کارها را و شنبه ها کار داوطلبانه انجام دهي و شب نان سياه بخوري و قهوه بد بو بنوشي و همزمان مسئول حزبي گوشت تازه به خورد و عيشش مدام باشد ، هر جنسي را گرانتر در بازار سياه بخري و شب قبل از خواب با خودت تکرار کني سوسياليسم يعني بهشت موعود ، برادر بزرگ بهترين است ، حزب پاک نرين نهاد ممکن است .
"فتح االه زاده يکي از بزرگترين خطاهاي نسل پيشين کمونيست ايراني در شوري را کوتاهي آنها در مکتوب کردن کردن تجربه خود مي داند که باعث شده آنان که از فداييان خلق بوده اند و روزگاري حزب توده و فرقه دموکرات آذربايجان را به دليل وابستگي به شوروي و سازش کاري مسخره مي کرده اند اکنون هارت و پورتشان تمام شده و خود راهي خانه دايي شده اند . فتح الله زاده با ديدن واقعيت جامعه شوروي و صد البته روزگار سازمان و سرانش در روسيه که وي آنان را در ارتباط با ک گ ب مي داند و معتقد است که بازيچه ک گ ب قرار گرفته اند و در مقابل اعمال شنيع ک گ ب چون ربايش مهاجران ايراني ٰ اجبار به جاسوسي کردن و . . . نه تنها اقدام عملي انجام نداده اند بلکه حتي با ک گ ب همکاري نموده اند از سازمان دوري مي گزيند .
در اين گير و دار است که با اوضاع مهاجران قبل از خود که در دوره استالين به شوروي آمده اند و روزگار تلخ آنان آشنا مي شود . در ادامه کتاب به روزگار رقت بار نويسنده را در سالهاي زندگي در شوروي شرح مي دهد و سعي مي کند تا حدودي زاواياي تاريک حضور وضعيت مهاجران ايراني را در شوروي با نقل قول هايي از ديگران روشن سازد.
در پايان بايد بگويم هرچند اين کتاب نمي تواند گوياي همه مطالب باشد ، ولي کار پسنديده اي جهت واکاوي وضعيت مهاجرين ساکن شوروي مي باشد که البته با جوابگويي موافقان و مخالفان نظرات نويسنده اين امر محقق مي شود که البته مصاحبه آقاي فرخ نگه داردر انتهاي کتاب به عنوان دبير سازمان هرچند مي تواند برخي از مسايل را روشن کند ولي در بعضي موارد ايشان از پاسخ صريح به سوالات طفره رفته اند که چندان بايسته نيست.
ابتدا که شروع به خواندن کتاب خوشه هاي خشم کردم هيچ فکرنمي کردم که اين دو کتاب را بتوان به هم ارتباط داد، ولي پس از اتمام خوشه هاي خشم تصميم گرفتم که اين دو کتاب را همزمان معرفي کنم چراکه در خوشه هاي خشم اشتاين بک حرف اي تر و با قلمي روانتر به اين باور هاي خدشه ناپذير مي پردازد ولي اينبار جامعه ليبرال سرمايه داري آمريکا هدف قرار گرفته شده است و مهاجران اعضاي احزاب و سازمان هاي سياسي نيستند که بدون تحقيق و بر اساس شنيده ها دست به مهاجرت زده باشند ، مهاجرين روستايياني هستند که در دام بانک ها گرفتار شده اند و اکنون زمينهايي که پدربزرگ ها- که هنوز هم زنده هستند- با تفنگهايشان و با کشتن سرخپوستها به چنگ آورده اند را بايد دودستي بدون شليک يک گلوله به بانک ها دهند تا تراکتورها شخم زند.
خانواده جادها يکي از همين خانواده هاست که همراه با کشيشي که دست از خودفريبي و عوام فريبي برداشته و ديگر کشيش نيست براي رسيدن به سرزمين رويايي و مزارع سرسبز هلو راهي غرب (کاليفرنيا) آن بهشت موعود مي شوند . هر چه جلوتر مي روند زندگي خوي خشن و ضمختش را بيشتر بر آنان نمايان مي سازد و واقعيات تلخ بر روياهاي شيرين غلبه مي کند . نحوه نگارش کتاب بگونه اي مي باشد که مي توان آن را به دوبخش کلي تقسيم کرد، يک بخش آن قسمت روايي داستاني کتاب است که اشتاين بک داستاني پر از تصاوير و توصيفات را رقم م يزند که اوجش را شايد بتوان در تصوير پاياني داستان آنجا که "رزاف شارن" پستان در دهن مرد پير شده مي گذارد و به او زندگي مي بخشد ، بخش ديگر را مي توان گفته هاي تحليلي و شايد هم انذار گونه بک خطاب به سرمايه داران و مهاجران دانست که نسبت به آينده و اين وضعيت بغرنج هشدار ميدهد.
· " 
دايی يوسف " در واقع نام مستعار کشور شوروي و رهبرش ژوزف استالين است که مامن معتقدان اين مکتب به شمار مي رفته است
اولین جلسه معرفی کتاب در سال 88 با حضور تعدادی از دوستان برگزار شد که طی آن رضا امیرزاده کتاب شورشیان آرمانخواه اثر مازیار بهروزرل معرفی نمود ، که در بحثی طولانی به سرگذشت و عوامل ناکامی چپ در ایران می پردازد . البته به علت حجم گسترده داده ها و نیازی که به واکاوی جریان چپ ( چه اندیشه ، چه سیر تاریخی) بود بحث حدود 2 ساعت به طول انجامید که باز هم گویای تمام مطالب نبود و بیشتر حول محور فدائیان خلق قبل از انقلاب توسط آقای امیرزاده صحبت شد و من هم صحبت های تکمیلی در باب چپ در قبل از انقلاب داشتم و محتصری هم از سرگذشتشان پس از انقلاب صحبت کردم و قرار بر این شد با توجه به باز بودن موضوع چپ در دستور کار این جلسات کتاب هایی در باب اندیشه و تاریخ چپ در آینده توسط دوستان معرفی و مورد بررسی قرار گیرند .
سلام به همه .
اولین پست من تو سال 88 با اصلاح الگوی مصرف هم خوانی داره و بجای اینکه یک بار مطلب را توی کاغذ بنویسم و بیام پشت کامپیوتر تایپ کنم , به طور مستقیم پشت کامپیوتر نشسته ام و در بلاگفا تایپ می نمایم. باشد که قبول افتد .
ابتدا سال نو را به همه دوستان و سروران عزیز تبریک میگویم و از جهت تاخیر در این امر پوزش می خواهم و البته توضیحی هم دارم که ارایه میکنم شاید که مقبول واقع شود ! " از بد حادثه در روستای ما امکان دستررسی به سایت بلاگفا مقدور نبود که البته این اواخر متوجه شدم که مشکل از مرکز اینترنتی می باشد که من از ان کارت تهیه می نمایم که دیگر کار از کار گذشته بود ."
من 14 اسفند بود که زاهدان را به مقصد خانه ترک کردم دقیق یادم نیست شیراز بودم یا خونه که خبر احکام نهایی بچه ها بعد از ان هم ضرب و شتم و دستگیری چند باره دوستان را شنیدم , باز هم کاری به جز تماسهای تلفنی با مسئولینی که گوشی بر نمی داشتند یا آنانی که بر می داشتند و از قضا مسئول نبودند! از دستمان بر نیامد. از این ماجرا تا دیدار مجدد بچه ها گذر میکنم .
زندگی داشت روال عادیش را طی می کرد و هر از گاهی چند نفری دستگیر و زندانی می شدند , این وسط ها خاتمی هم کنار رفت که چند روزی هم ما را خنداند و هم مجبور بودیم هر جا مینشینیم راجع به انتخابات حرف بشنویم و بزنیم . عروسی میرفتیم و هر از گاهی کوه و . . .
فکر کنم اخرین باری که نوشتم روز 12 فروردین روز جمهوری اسلامی بود. که تلویزیون مستندی را راکه راجع به این روز در سال ۵۷ تهیه کرده بود واسه چندمین بار تکرار کرد که هرچند کامل نبود ولی می توانست تا حدودی فضای آن روزها را توضیح دهد. و یادم هست که این امید در من زنده شد که شاید تعداد کسانی که الان می دانند جمهوری اسلامی یعنی چه از آن سالها بیشتر شده باشد .
الان هم که زاهدانیم و همه چیز عادی نشون میده!!
سرانجام انجمن اسلامی دانشکده اقتصاد دانشگاه سیستان و بلوچستان بعد از تحمل ماه ها فشار و تهدید و ارعاب حکم تعلیق کلیه فعالیت های خود را از طرف هیت نظارت بر تشکل های اسلامی دانشگاه سیستان و بلوچستان دریافت نمود , این فشارها که بعد از غیر قانونی اعلام شدن طیف علامه دفتر تحکیم از سوی روابط عمومی وزارت علوم (که خود امری غیر قانونی می باشد) و اعلام حمایت این انجمن از طیف علامه قوت بیشتری به خود گرفت تا اینکه پس از اعلام برگزاری جلسه ای با موضوع شرکت در انتخابات ریاست جمهوری آری ؟ یا خیر؟ توسط واحد سیاسی انجمن دانشکده اقتصاد هیت نظارت بر تشکل های اسلامی دانشگاه طی نامه ای در روز 12/12/87 طبق مصوبه فراقانونی این شورا کلیه فعالیت های انجمن را تا اطلاع ثانوی تعلیق شده اعلام کرد . که بعد از این اقدام انجمن اقتصاد جلسه مذکور را لغو نمود و در یک شور با شورای عمومی جلسه ای در دفتر انجمن برگزار نمود و ضمن تحلیل این واقعه گذری هم به روند مشارکت در انتخابات با توجه به فضای فشار فعلی زدند.
گفتنی ست که این پروسه فشار بر انجمن های اسلامی و دانشجویان بیدار و منتقد بعد از روی کار آمدن دولت احمدی نژاد شدت و حدت بیشتری به خود گرفت و واپس مانده های ذهنی استبداد هیچ گونه فعالیت انتفادی را تا به امروز بر نتافته اند و هرگونه آزادی خواهی را به وحشتناک ترین شکل ممکن سرکوب کرده اند




